0
04136674922

ذهن شما محل زندگی مورچه ها است یا مورچه خوار؟ – مبارزه با افکار منفی ناخواسته

دنیل آمن (Daniel Gregory Amen) روانپزشک مشهور آمریکایی در سال ۱۹۹۸ کتابی را تحت عنوان “Change Your Brain, Change Your Life” منتشر کرد که پس از آن، به سرعت در کشورهای مختلف نیز ترجمه و منتشر گردید. در معرفی این کتاب آمده است: “افکار خیلی قدرتمند هستند. آن‌ها می‌توانند ذهن و و بدن شما را وادار کنند که احساس خوب یا بد کنید. هر سلول در بدن شما به وسیله هر فکر شما تأثیرگذار می‌باشد.

 

 

در این نوشته می خواهیم بخش هایی از کتاب دانیل آمن با عنوان “با تغییر مغزتان زندگی‌تان را تغییر دهید” را با هم مرور کنیم:

 

سال ها است در تحلیل مشکلات روانی  از عبارت Automatic Negative Thoughts یا افکار منفی ناخواسته استفاده می شود. برای این که راحت تر باشیم آن ها را به صورت مخففANT یا معنی لغوی آن یعنی مورچه می نامیم. مورچه هایی که وقت و بی وقت وارد مغز من و شما می شوند، می گردند و از وقت و انرژی ما تغذیه می کنند. فکر می کنم شاید وقت آن باشد که در کنار این مورچه ها، مورچه خواری هم باشد تا آن ها نتوانند به راحتی توان فکری و انرژی فیزیکی من و شما را مستهلک کنند. بیایید با هم کمی در مورد مورچه و مورچه خوار حرف بزنیم.

 

 

 

 

ذهن هر یک از ما، بر اساس افکاری که داریم وضعیت مخصوص به خود را پیدا کرده است. زمانی که بخش لیمبیک مغز بیش از حد فعال است، فیلتر ذهنی ما بر روی “افکار و قضاوت‌های منفی” تنظیم می شود. انسان هایی که دچار افسردگی هستند، هر روز، بیشتر و بیشتر با رویدادهای افسرده کننده جدید مواجه می شوند. مرور گذشته، به آن ها حس پشیمانی می دهد. تصور آینده، در آن ها اضطراب و بدبینی را زنده می کند. در زمان حال هم، همیشه چیزی برای نارضایتی وجود دارد.

 

افکار منفی ناخواسته یا همان مورچه ها، به محض باز شدن نخستین مسیر، وارد ذهن من و شما می شوند. آن ها کمک می کنند تا بدبینی ها و نگرانی ها به واقعیت تبدیل شوند. مورچه ای را تصور کنید که مدام در ذهن شما می گوید: “من می دانم که در امتحان روز سه شنبه موفق نخواهم شد”. طبیعی است این فکر، انرژی، انگیزه، روحیه و تمرکز شما را از بین می برد و حتی زمانی که تصمیم می گیرید درس بخوانید و مطالعه کنید، کمترین کارایی را خواهید داشت. پس از شکست شما در آزمون، این مورچه زندگی راحت تری را در مغز شما تجربه خواهد کرد و حرف های بیشتری برای گفتن خواهد داشت. بیایید با هم برخی از این مورچه ها را مرور کنیم و به حرف هایشان گوش دهیم:

 

  • او هیچ وقت به من گوش نمی دهد
  • امروز روز خوبی بود، اما دلیل نمی شود فردا و پس فردا هم، همین طور باشد.
  • او من را دوست ندارد.
  • او مواظب من نیست.
  • من تجسم واقعی «شکست» هستم.
  • این اشتباه اوست

 

تنها کسی می تواند از شر این مورچه های ذهنی و حرف هایشان خلاص شود که در هر لحظه، مراقب حرف های آن ها باشد.

 

قبل از هر چیز باید باید بدانیم که افکار و احساسات ما «واقعی» هستند. درست مثل خانه و ماشین و کیف و کتاب و دست و پای ما. باید به خاطر داشته باشیم که افکار ما و احساساتی که در اثر آن ها به وجود می‌ آیند، واقعاً سیگنال های الکتریکی متفاوتی را در مغز ایجاد می کنند و تک تک سلول های بدن ما را تحت تأثیر قرار می دهند. آیا جز این است که در زمان عصبانیت، معده  کمتر کار می کند و مغز بیشتر از پیش متمرکز می شود؟ آیا جز این است که در زمان افسردگی، افق فکر کردن و برنامه ریزی ما کوتاه تر می شود؟ آیا جز این است که در شرایط اضطراب و ابهام، دست های ما عرق می کند و پیشانی ما خیس می شود؟ پس فکر‌ها و حس‌هایی که در مغز ما شکل می‌گیرند، کاملاً واقعی هستند. درست مثل همه چیزهای واقعی در اطراف مان.

 

فکر می کنم، بهترین تشبیه این است که به این مورچه ها، به چشم یک “آلودگی ذهنی” نگاه کنید. این مورچه ها واقعی هستند. بر روی فکر و ذهن ما تأثیر می گذارند. اما حرف هایی که می زنند الزاماً واقعی نیستند. ترجیح می دهم طبقه بندی بهتری از این مورچه ها ارائه دهم. می توانیم فرض کنیم این مورچه ها، از هشت نژاد مختلف هستند. بیایید هر یک از آنها را مرور کنیم:

 

 

 

 

مورچه اول:

 

مورچه ی تعمیم، نخستین مورچه ای است که می توانیم آن را عبارت هایی مانند “همیشه/هرگز/همه/هیچ کس” بدانیم. این مورچه به محض این که کمی سطح انرژی و تمرکز ذهنی ما کاهش پیدا کند به سراغ ما می آید. افکاری مثل: “او همیشه به من بی توجهی می کند. هیچ کس به من و آرامش من فکر نمی کند. همه از من سوء استفاده می کنند. هر وقت به سراغ فلانی رفتم، به من پاسخ رد داده است و …”. اینها همه صداهای مورچه تعمیم در ذهن ما هستند. در این شرایط، کافی است از خودمان یک بار دیگر بپرسیم: “واقعاً همیشه این طور بوده است؟ واقعاً همه این گونه بوده اند؟ یعنی هرگز این اتفاق نیفتاده است؟”.

 

 

مورچه دوم:

 

“تمرکز بر نکات منفی” دومین مورچه ای است که باید مراقب آن باشیم. بعضی وقت ها این فیلتر ذهنی فعال می شود. ما از تمام رویدادهای خوب صرف نظر می کنیم و تنها اتفاقات، رویدادها، احساس و انگیزه های منفی را مورد توجه قرار می دهیم. بعضی وقت ها سخنران های حرفه ای را می بینم که برای درمان مراجعه می کنند. از میان صد نفر مخاطب ۹۹ نفر فرم ارزیابی را با بهترین توضیحات و توصیفات پر کرده اند. اما یک نفر فرم را با اعلام نارضایتی کامل تکمیل کرده است. این یک فرم، برای خراب شدن تمام احساس خوب حاصل از آن سخنرانی کافی بوده است! گاه کارمندهایی را می بینم که ده ها جمله و تعریف و سخنان خوب از مدیر خود شنیده اند و به راحتی فراموش کرده اند، اما یک توهین یا حرف اشتباه عمدی یا سهوی مدیر را نمی توانند به فراموشی بسپارند.

 

من بعضی وقت ها با مراجعینم یک بازی شروع می کنم. اسم این بازی را گذاشته ام  “Glad Game” یا “بازی شاد بودن”. تلاش می کنیم در هر رویدادی دنبال آن جنبه های مثبتی بگردیم که قبلاً مورد توجه قرار نداده ایم. من نمی گویم که به زور و اجبار خودمان را خوشحال کنیم و به خوش خیالی زندگی را بگذرانیم. اما برای یک تهرانی، جور نشدن یک مسافرت به کیش یا ترکیه یا اروپا در تعطیلات، می تواند این معنی را هم بدهد که می توانیم از “خلوت بودن تهران” استفاده کنیم. فرصتی که در هر سال تنها یکی دو هفته دست می دهد.

 

 

مورچه سوم:

 

“مورچه پیشگو” سومین مورچه ای است که در مغز شما حرکت می کند و وقت و بی وقت سیگنال های عجیب و غریب برای شما می فرستد. این مورچه، بدترین نتیجه قابل تصور را برای شما پیش بینی می کند. این مورچه می داند که شما در کسب و کار جدیدتان شکست خواهید خورد. می داند که شخصی که پشت تلفن است، پس از قطع شدن تماس، به شما ناسزا خواهد گفت. می داند که مشتری از شما خرید نخواهد کرد و …

 

این مورچه ها معمولاً باعث می شوند احتمال به وقوع پیوستن رویدادهای بد، افزایش یابد. همچنین زمینه لذت بردن از اتفاق های خوب را نیز از بین می برند. همیشه به یاد داشته باشیم که اگر می توانستیم آینده را به این شفافیت و وضوح ببینیم، الان جای دیگری بودیم!

 

 

مورچه چهارم:

 

“مورچه ذهن خوان” چهارمین مورچه است. او در مغز شما زمزمه می کند که: “من می دانم او الان در ذهن خود راجع به تو چه می گوید” و یا “من دقیقاً می فهمم الان در مغز او چه می گذرد” و جملاتی از این دست. این جملات باعث می شوند اثر ارتباط و تبادل پیام در گفتگوی شما کم رنگ تر شود. وقتی که فکر کنی می دانی طرف مقابل چه می خواهد، کمتر به گفته ها و زبان بدن و علائم چهره طرف مقابل دقت می کنی. اگر هم دقت کنی فقط پیام هایی را دریافت می کنیم که با پیش فرض های ما، تطبیق داشته باشد و این به معنای نابودی یک ارتباط دو طرفه است. بعضی وقت ها به شوخی در گفتگوها به طرف مقابل می گویم: “لطفاً افکار من را حدس نزن. من خودم هم به درستی نمیدانم الان دارم به چه فکر می کنم. اجازه بده حرف بزنم و با هم، به تدریج افکار من را کشف کنیم!”.

 

بعضی افراد را می بینم که می گویند دوستی ما آنقدر نزدیک است که حتی بدون حرف زدن، حرف همدیگر را می فهمیم. من می توانم این فضا را درک کنم اما مطمئنم همان افراد هم، ده ها مثال دارند که حرف و خواسته یکدیگر را به اشتباه فهمیده اند.

 

 

مورچه پنجم:

 

“مورچه احساسی” پنجمین مورچه است. این مورچه به خودی خود از سوراخش در نمی آید. اما وقتی ببیند مورچه های زیادی بیرون آمده اند، او هم به سرعت بیرون می آید و با شما حرف می زند. او می گوید: “من حس می کنم این کار خوبی است …” و “حس من می گوید که او دروغ می گوید” و ده ها جمله دیگر از این نوع. صدای این مورچه معمولاً در لابه لای صدای مورچه ها، چنان مخلوط می شود که ما فرصت ارزیابی گفته هایش را نداریم. احساسات پدیده پیچیده ای هستند. احساسات معمولاً ریشه های عمیقی در خاطرات گذشته ما دارند. بعضی وقت ها هم به ما دروغ می گویند. اما اکثر انسان ها عادت کرده اند به مورچه احساسی خود گوش دهند و از او دلیل نخواهند. عادت کنید از مورچه های احساسی خود دلیل بخواهید و بی دلیل، به هیچ یک از گفته های آن ها گوش ندهید.

 

 

مورچه ششم:

 

“مورچه وظیفه” یا “مورچه بایدگو” ششمین مورچه است. این مورچه بیشتر از اینکه حرف بزند گاز می گیرد! “تو باید …”، “تو باید درس بخوانی”، “تو باید الان به … زنگ بزنی” و غیره. قسمت عمده ای از زندگی ما را این “تو باید” ها شکل می دهند. بایدهای بی ریشه! بایدهایی که خداوند و دین الهی برای ما ترسیم نکرده اند! البته تا حدی که می توانید باید این صدا را به صدای “من می خواهم …” تغییر دهید. اگر “نمی خواهید …” شاید بهتر باشد آرام انگشتتان را روی مورچه وظیفه و بایدگو فشار دهید تا بمیرد. وظیفه ای که از اجبار انجام می شود نه اراده، به هیچ کس سودی نخواهد رساند.

 

 

مورچه هفتم:

 

“مورچه برچسب گذار” یکی از مورچه های خطرناک است. زمانی که صفتی منفی را به دیگران نسبت می دهید، جملات این مورچه را تکرار می کنید. او احمق است. او ساده لوح است. او مغرور است. او دیوانه است. هیچ یک از ما آنقدر قدرتمند و شخصیت شناس نیستیم که با مشاهده چند حرف و رفتار بتوانیم به سادگی روی دیگران برچسب بگذاریم. ما جای آن ها نبوده ایم تا بدانیم که اگر ما بودیم، با همان دانش و با همان گذشته و با همان تجربیات، آیا همان رفتار و گفتار را داشتیم یا نه. این برچسب ها تعامل و گفتگو را بهتر نمی کنند، اما به سادگی می توانند مانع آن شوند. مراقب این مورچه باشید.

 

 

مورچه هشتم:

 

“مورچه مقصریاب” هشتمین مورچه است. این مورچه همه جا به دنبال مقصر می گردد. واقعیت این است که شناختن یا نشناختن مقصر نمی تواند هیچ کمکی به رفع مشکلات بکند. اما می تواند روند جستجوی راه حل را به شدت کند نماید. مورچه مقصریاب، اگر دیگران را مقصر اعلام کند، مسئولیت بهبود شرایط را از شما سلب می کند و اگر شما را مقصر اعلام کند انگیزه بهبود شرایط را از شما می گیرد. پس  هر جا این مورچه را پیدا کردید، انگشتتان را محکم روی آن فشار دهید و اجازه ندهید صدای آن در بیاید. این مورچه بیشتر از این که حرف بزند گاز می گیرد!

 

جملاتی مثل: “او باید …”، “تو نباید …” و “او باید به تو زنگ می زد …” از همین مورچه است! متاسفانه قسمت عمده ای از زندگی ما را این قضاوت هایی که در مورد کارهای دیگران داریم یا در مورد قصور و تقصیرهای خود داریم شکل می دهند. تا حدی که می توانید باید این صدا را به صدای “من در آینده می خواهم …” یا “به او می گویم که در آینده  …” تغییر دهید. شاید بهتر است هر چه زودتر، آرام انگشتتان را بر روی این مورچه فشار دهید تا برای همیشه از شنیدن صدایش رها شوید.

 

 

 

راه مواجهه با مورچه ها:

 

راه مواجهه با مورچه ها، مجهز نمودن ذهن به یک مورچه خوار است. مورچه و مورچه خوار در ذهن شما یک تفاوت آشکار دارند. مورچه “ناخواسته و ناخودآگاه” وارد ذهن می شود اما “مورچه خوار” را باید آگاهانه و با دقت و تمرکز روانه این میدان کنید. با مورچه خوار ذهنتان، مورچه های ذهنی را ببلعید و به زندگی آن ها در ذهنتان خاتمه بدهید!

 

ارسال دیدگاه